محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

726

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چون ضحّاك اين سخن بر منبر بشنود نيرو گرفت ، بفرمود تا اين سه كس را به ريش بكشند . [ و به زندان برند كه سخن خالد گفتند . پيادگان به ايشان درآويختند و ايشان را بكشيدند كه به زندان برند . مردمان ايشان به مسجد اندر بسيار بودند ، برخاستند و ايشان را از دست پيادگان رها كردند ، و ] در مسجد آشوب برخاست . و يك ديگر را مىزدند و بر ضحّاك از هر جانبى سنگباران مىكردند . او از منبر فرود آمد و به سراى سلطان شد و در ببست . و خالد با آن غوغا به در زندان خانه شد و در بشكست و محبوسان را بيرون آورد ، و غوغا برخاست . و عبيد الله بن زياد با مروان بن الحكم در گوشهء مزگت نشسته بود . عبيد الله مروان را گفت : تا غوغا كار خود بكند ما كار خود كنيم . آن روز غوغا ساكن نشد . چون شب درآمد ضحّاك با كسان خود به درآمد و همه شب مىرفت . چون روز بود به منزلى فرود آمد كه آن را مرج راهط گويند . ديگر روز مردم دمشق جمع شدند و گفتند نبايد كه اين خلافت از بنى اميّه بيرون شود . پس عبيد الله بن زياد بيامد و گفت : چه گوييد اندر اين ؟ گفتند : هر چه تو گويى ما بدان رضا دهيم . عبيد الله گفت : اگر به قول من راضى شويد ، مروان بن الحكم نيك است . همه باتّفاق گفتند : راست گويى . و لدينا مزيد . بر مروان بيعت كردند و خلافت را به دو ارزانى داشتند .